بسم الله الرحمن الرحیم
حکایت شهادت مجاهد سردارحاجی طاهر علی جلال طاهرزئی
شهید مجاهد حاجی طاهر طاهرزئی مردی بزرگ با خصوصیات والای انسانی وبلوچی به تمام معنا با خصلتهای ناب بلوچی بودند. که ازخصوصیات این بزرگ مرد می توان از میار جلی ومهمان نوازی وشجاعت وپشت کار در همه ی امورات اجتماعی نام برد.
درسنین جوانی از بلوغ فکری و استعداد بالای در همه ی امورات زندگی برخوردار بودند می گویند ایشان در دوران پدر بزرگوارشان سردار علی جلال طاهرزئی در همه ی زمینها مستقل عمل می کردند و در کار کشاورزی در کل گیاوان سرامد بودند و در کلالردک زمینهای زیادی را زیر کشت داشتند.
در اوایل انقلاب و روی کار آمدن نیروهاى جدید که درک وشناخت خوبی از مردم منطقه و بخصوص ایل طاهرزئی نداشتند مورد کم لطفی قرار می گیرند و براثر فشار زیاد از طرف مخالفین تصمیم به ترک گیاوان به مدتی کوتاه می نمایند تا بلکه پس از این مدت مخالفتها فروکش و اوضاع روبه راه شود واز طریق پاکستان به امارات می روند و در بدو ورود به امارات مورد استقبال قوم بلوچ وبخصوص ایل طاهرزئی قرار می گیرند و شیوخ امارات از ایشان به گرمی استقبال می کنند ولی با همه ی این احوال بعد از دو یا سه سال اقامت در امارات عجمان بعلت اینکه این بزرگوار فردی پرکار و فعال بودند ماندن در غربت را برای خویش مناسب نمی دانند به همین خاطر تصمیم به برگشت به گیاوان می گیرند می خواهند از طریق پاکستان به ایران باز گردند.
در این سفر شاهرخ یکی از پسران این بزرگوار و مرحوم شهکرم ابراهیم طاهرزئی و شهید جلال پیرداد و عظیم شهکرم ایشان را همراهی می کنند و با ورود به پاکستان مورد استقبال برادر زاده اش سردار مجاهد مهراب پیرداد قرار می گیرند و بعد از چند ماه ماندن پیش آن بزرگوار در پاکستان.
به همراه شهید جلال و شاهرخ و مرحوم شهکرم ابراهیم وعظیم شهکرم و چندین نفر از برادران بلوچ جدگال دشتیاری چابهار و گروهی از بلوچهای اهوران به سرپرستی حاجی سالمی که ایشان یکی از بزرگان آهوران می باشد به طرف ایران حرکت می نمایند و بعداز گذر از مرز پاکستان وایران پس از شش روز پیمودن راه به کوه های زیردان توابع نیکشهر می رسند.
در ضمن راه بلد اینها شخصی به نام محمد ساکن روستای رمضانی کلگ در منطقه زیردان بودند که از مزدوران وطن فروش و از مخبرین منطقه بودند و محمد چند ماه بعد از درگیری به سزای اعمال ننگینش رسید و بدرک واصل شد.
محمد آنها را چهار روز در کوه های زیردان معطل می کند و باکمک بعضی از افراد خود فروخته محلی امثال حسینک رئیسی ملعون نیروهای دولتی را از حضور شهید حاجی طاهر و افرادش مطلع می سازند و نیروهای نظامی چابهار و نیکشهر و با کمک افراد بسیجی فریب خورده در ساعت ده صبح روز چهارم از چهار طرف آنها را
محاصره می نمایند و در گیری بین دو طرف شروع می شود و نگهبانی که بالای کوه نگهبانی می داد در اولی ثانیه های در گیری به شهادت می رسد در این هنگام سردار طاهر و افرادش متوجه می شوند که از هر طرف در محاصره قرار دارند و بی درنگ در همان منطقه ای که استراحت می کردند سنگر می گیرند و شروع به تیر اندازی به طرف دشمن می نمایند و در همان لحظه اول آنها اجبارأ به دو گروه تقصیم می شوند و شهید جلال و عظیم شهکرم با گروه حاجی سالمی و افرادش و سردار حاجی طاهر و شهکرم و شاهرخ در طرف دیگر قرار می گیرند
آنها وقتی در محاصره و کمین دشمن قرار می گیرند از تاکتیک ضد کمین که در جنگهای چریکی بیشتر به کار می برند استفاده می نمایند و آنها قصد داشتند که باتاکتیک صحیح جنگ چریکی نیروهای محاصره کننده را تا تاریکی شب سرگرم کنند تا بتوانند با استفاده از تاریکی محاصره چند لایه ای نیروها را بشکنند.
در طول ان روز در گیری سختی بین دوطرف ادامه داشت و تمام افرادی که همراه سردار حاجی طاهر بودند با نمایش گذاشتن دلاوری و شجاعت قوم بلوچ روزی به یاد ماندنی بر جای گذاشتند که هیچ وقت از اذهان مردم بلوچ و منطقه پاک نخواهد شد ودر این بین جا دارد از رشادتهای مرحوم شهکرم ابراهیم طاهرزئی هم یادی شود ایشان مردی شجاع و دلاوری بی نظیر بودند و در این کارزار با شجاعت تمام در کنار سردار روز بیاد ماندنی را به نمایش گذاشتند و لازم به ذکر است که پسر ایشان عظیم نوجوانی پانزده سال بودند که در این جنگ شرکت داشتند.
و در آخرین دقایق روز نیروهای محاصره کننده متوجه تاکتیک آنها می شوند و برای اینکه بتوانند کاری از پیش ببرند در آن لحظات اخر به در گیری شدت بیشتری می دهند چون می فهمند در تاریکی شب کاری از دست آنها ساخته نیست ودر نزدیکی غروب آفتاب که کم کم داشت هوا تاریک می شد از قضا تیری به بدن شاهرخ که با تیر بار کلاشینکف و یا همان بلبل که در حال مقاومت بودند اصابت می کند و شهید حاجی طاهر که در نزدیکی پسرش سنگر گرفته بود ودر حال مقاومت متوجه زخمی شدن شاهرخ می شوند و از پناهگاه خود خارج و به طرف شاهرخ حرکت می کنند که در این هنگام مورد اصابت تیر دشمن قرار می گیرند ولی با وجود زخمی شدن هر دو از مقاومت دست بر نمی دارند تا که شب و تاریکی فرا می رسد و آنها با استفاده از تاریکی محاصره چند لایه ی دشمن را می شکنند و خارج می شوند در این هنگام گروه شهید جلال پیرداد طاهرزئی و افراد حاجی سالمی هم با همین تاکتیک می خواهند از محاصره خارج شوند که شهید جلال فکر می کند عمویش حاجی طاهر هنوز در محاصره مانده و افراد حاجی سالمی به آن شهید التماس می کنند که برویم ایشان می گویند من بدون عمویم همراه شما نمی آیم و پا فشاری شهید جلال باعث می شود که آنها بدون شهید بروند در ضمن حاجی طاهر هم فکر می کردند که شهید جلال در تاریکی شب همراه آن گروه از محاصره خارج شده است و چنین می شود که شهید جلال تنها در محاصره هزاران نفر می ماند و در طول شب با دشمن در گیر می شود تا صبح فرا می رسد و شهید جلال در صبح آن روز به مقاومت ادامه می دهد تا اینکه زخمی می شود و چندین نفر را هم به هلاکت می رساند و تمام مهماتی که با خود داشت تمام می کند و بعد از گذشتن ساعات زیاد و خون ریزی شدید بیهوش می شود و به اسارت دشمن در می آید در ضمن ایشان در روز درگیری دچار تب شدید ملاریا بودند.
و سردار حاجی طاهر به همراه شاهرخ و شهکرم که از ماندن شهید جلال در صحنه در گیری بی خبر بودند در کوه های منطقه به راه خود ادامه می دهند و چون هیچکس از افراد راه بلد محلی همراهشان نبودند نمی توانند راه را پیدا کنند و خود را به آبادی برسانند از آن شب در گیری و تا روز بعدی در کوهای منطقه سرگردان می مانند و در ساعات اولیه روز سوم سردار حاجی طاهر بر اثر زخمهای وارده و خون ریزی شدید وتشنگی نمی تواند به راه خود ادامه دهد و پسرش شاهرخ با وجود زخمی بودن به همراه شهکرم ابراهیم برای پیدا کردن آب به تلاش خود ادامه می دهند تا اینکه آنها هم از شدت تشنگی دیگر نمی توانند به راه خود ادامه دهند
و بعد از چند ساعت افراد دامداری که دامهای خود را برای چرا به آن منطقه آورده بودند بدن نیمه جان ان دو را پیدا و ابی که همراه داشتند به آنها می دهند و انها با کمک این افراد به طرف آن شهید حرکت می کنند و قبل از اینکه به آنجا برسند سردار به درجه رفیع شهادت رسیده بود..
(ازسمت راست شاهرخ طاهرطاهرزئی ـ سردار طاهر طاهرزئی ـ عظیم طاهرزئی ـ شهکرم ابراهیم طاهرزئی و دیگر یاران بلوچ)مجلس رییس حاجی طاهر
امروز میخواهم خاطره ای از روزگاران بسیار دور بگویم روزهای اوج و عظمت ما روزهای شیرین سردار رییس حاجی طاهر علي جلال طاهرزئي شهید نام و دلاوری روزهای پاک به صافی نام طاهر این بزرگ مرد که امروزه جای خالی وی چقدر موجب غصه و افسوس ماست دلم خون است چه بگم که ما همه مقصر بودیم آخرین نگاه رییس طاهر را هرگز از یاد نمی برمهر وقت که لبخند وی را بیاد میاورم بغض گلویم را میفشارد و متوجه میشوم که چه گوهری را از دست دادیم این رسم دنیاست که بهترین ها را گلچین میکند و داغ به دل عزیزانش تا قیامت میماند.
این سرگذشتی است که از محمد مهدی لفطی شنیده ام وی از ساکنان روستای کریان بودند. پدرش مهدی کریانی است و مادرش از ایل راهی زه ای است وی برایم تعریف کرد که در سالیانی دور که تازه از صورتش ریش و سبیل جوانه زده بود شتری را خریده بود لوکی رشید و بلند و شروع به کار زغال فروشی کرده بود یک روز پدرش گفت که زغالهایی را برای رییس حاجی طاهر آماده کرده است و باید زغالها را به مهمانسرای رییس در روستای پلنگی برساند مهمانسرا در گویش محلی شیرونی نام دارد و نزدیک دالان رییس بود.
محمد مهدی گفت که تا آن روز هنوز رییس را ندیده بود فقط نامش را شنیده بود و بسیار مشتاق بود تا رییس را از نزدیک ببیند.
از زبان خودش بشنویم او گفت اول صبح لوک را بار زغال کردم و با عجله حرکت کردم مادرم گفت که صبحانه بخور گفتم نه من امروز پیش رییس مهمانم همانجا صبحانه میخورم و با شتاب مهار را کشیدم و عصا بر پشت لوک زدم و رو به پلنگی شدم
هنوز خورشید طلوع نکرده بود که به روستای گوجگ رسیدم در اولین شعاع نور خورشید جلو شیرونی رییس شتر را بر زمین نشاندم و نوکران بار شتر را بر زمین نهادند و مرا به داخل شیرونی بردند تا چشمم به رییس افتاد که در صدر مجلس نشسته بود مشغول سخن با اطرافیان بود از هیبت و ابهت رییس کمی دستپاچه شدم و خود را گم کردم مردی قوی هیکل و رشید با صورتی روشن و چهره ای خندانتا چشمانش در چشمانم افتاد احساس هیبت رییس مرا لال کرد رییس که متوجه حالم شده بود با لبخندی گفت "بچرو بیا ادان بنند" به فارسی یعنی پسر بیا بنشین اینجا و اشاره کرد به متکایی که نزدیکش بود و از نامم پرسید و وقتی متوجه شد که پسر مهدی لفطی هستم از حال پدرم و خانواده ام پرسید و کمال مهربانی در سخنانش هویدا بود
و از اینکه پدرم برایش زغال فرستاده بود تشکر کرد و به کاتب خود دستور داد تا قیمت زغال را برایم بدهند اما من گفتم که این هدیه ای از پدرم هست ولی گفتند این مبلغ هم هدیه ای برای تو و برادرانت است.
ساعتی نگذشت که سفره را برای صبحانه پهن کردند جمع زیادی حاضر بودند از نوکران و رعیت و نقیبان و سیاهان و مهمانان خان بزرگ من متوجه شدم که صبحانه همه ما یکیست و فرقی نیست میان سفره رییس و رعیت و سیاهان همان تخم مرغ و نانی که رییس میخورد همه ما میخوردیم هم زانو با همه نشسته بود و با همه شوخی میکرد و صاف و ساده بدور از تکبر با ما حرف میزدند من حیران بودم این چه بزرگ منشی است این چه مردانگی است که در این شخص وجود دارد
در جا یادم آمد که زمانی زغال برای الله وردی خان برده بودم خان بشاگرد بالا هنگام ناهار با چه تکبر و دور از رعیت در مجلسی جداگانه گوشت بریان میخورد و در حالی که غذای ما و سیاهانش نان سوخته و ماست بود و حال این رییس حاجی طاهر در دلم میگفتم عجب مردی نیکوست و محبت وی در دلم جای گرفت و از آن روز به بعد من نوکر حلقه بگوش رییس طاهر شدم فقط به خاطر مردانگی و فضیلت اخلاق وی من تا هنگام ناهار در مجلس ایشان ماندم وقتی سفره را پهن کردند و غذا را کشیدند دیدم که یکدفعه رییس برافروخت و با عصبانیت داد زد بر نوکران که برای همه به یک میزان گوشت بچینید چرا مجمع مرا بیشتر از دیگران گوشت گذاشتید
و با دستان خود در بشقابهای ما گوشت میگذاشت من دیگر عاشق این مرد شده بودم رییسی به این جوانمردی ندیده بودم من در مجلس خانهای زیادی رفته بودم و جز تکبر و غرور ندیده بودم اولین بار بود که همت و مردانگی رییس طاهر مرا حیران کرد هم زانو با رعیت هم سخن با مردم شوخی کنان با زیر دستان اینجای سخن محمد مهدی که رسید آهی سرد کشید گفتم چرا گفت افسوس که آن روزگار گذشت.
بله این گوشه ای از بزرگ منشی رییس ما بود شاید بعضیها این مسایل را کم میشمارند اما بدانید که ریاست و کیاست و مهربانی کیمیاست .
رییس طاهر مردی بی نظیر بود بزرگی ایشان در اخلاق و ادب وسیع وی بود.
خدا ایشان را بیامرزد و از بهشتیان بگرداند.
شهید مجاهد سردار طاهر طاهرزئی یکی از ستارگان درخشان آسمان قوم بلوچ و بخصوص قبیله طاهرزئی می باشند او مردی وارسته سخاوت مند و با ایمان و شجاع و ناموس پرست بود که سراسر عمر گهر بار این بزرگ مرد حکایت از سخاوت وشجاعت وتعصب به قوم بلوچ و ایل طاهرزئی می باشد ایشان در دوران حکومت پهلوی بخاطر افکار و عقیده بلوچیش متحمل مشکلات زیادی شدند.
و در اوایل انقلاب ایران فشارهای زیادی در همه زمینه ها به ایشان وارد کردند که مجبور به مهاجرت به امارات می شوند و بعداز دو یا سه سال اقامت در آن کشور بخاطر عشقی که به وطن خود بلوچستان و قومش داشتند طاقت دوری از وطن را نیاوردند و در راه بازگشت به وطن در سال ۱۳۶۸ در منطقه چابهار (کوهای زیردان توابع نیکشهر) در یک درگیری با دشمنان قوم بلوچ وبلوچستان و وارد کردن خسارت سنگین به دشمن و با نمایش گذاشتن رشادتهای قوم بلوچ و بخصوص ایل طاهرزئی (گرگیج) جام شهادن را نوشید و به دیار ابدی شتافت.
روحش شاد و راهش پر رهرو باد.
گوشه ای از بزرگ منشی رییس طاهر علی جلال
سالها پیش در روزگارهای سفید آن زمانی که هنوز مردان بزرگ پناه و سایه بی کسان بودند در ناحیه کلات لردک زنی با دو فرزندش که شوهرش بر اثر بیماری در کام مرگ رفته بود با فلاکت و فقر با پاهای برهنه و تنی رنجور و گرسنه خود را به پلنگی رساندند. پلنگی نام روستایی در ناحیه تلنگ جنوب میناب است.
دالان رییس طاهر علی جلال در همین روستاست.
آن زن بی پناه و یتیمانش خود را به نزد عده ای از خویشانشان که در روستای پلنگی کشاورز بودند رساندند.
چند روزی مهمان آنها شدند و چون هر کس گرفتارعیال خود بودند و آن زمان شرایط زندگی سخت بود کم کم بی طاقتی خود را از نگهداری آن زن بدبخت و دو فرزندش در برخوردهای خود نمایان کردند بیچاره رو به خدا کرد و دعا کنان راهی برای پایان این رنجها خواست از خانه خویشان بیرون آمد دو بچه گرسنه کجا برود از دور مهمانسرای بزرگ رییس طاهر علی جلال را می دید.
فکری به ذهنش رسید شاید خان بزرگ کمکی کند وغذای سیری را برای کودکانش بدهد. با این امید دست بچه هایش را گرفت و روانه مهمانسرای رییس طاهر علی جلال شد.
رییس طاهر در صدرمجلس بودند و مردان وجاهتدار منطقه در دو طرف مجلس نشسته بودند. خان مشغول قضاوت و حل و فصل امور مردم بودند و گاهی هم برای رفع خستگی و کسالت دستور میدادند که نوازندگان محلی آهنگی را بنوازند و حضار را خوشحال و سر حال کنند ایشان هنر دوست و هنر پرور بودند و ذوق هنری لطیفی داشتند که شروند سرایان محلی همیشه در مجلس ایشان به هنر نمایی میپرداختند.
آن زن دم در مهمانسرا با دو کودک کناری نشست منتظر بود تا خان را ببیند نمیتوانست در میان آن همه حضار برود شرم برش میداشت. یکی از نوکرهای خان پرسید اهای چه میخواهی چرا اینجا معطلی.
زن با دو فرزندش گفت منتظر خان هستم تا بیرون بیایند. نوکر گفت چه میخواهی.
-غذای سیری برای بچه هایم و کمکی که ما را از آوارگی بیرون آورد.
-صبر کنید من الان میروم و غدا برای شما و فرزندانتان میاورم.
نوکر به طرف مطبخ دالان رفت و بعد از مدتی کاسه ای بدست با نان برگشت آن زن با بچه هایش خوشحال در زیر درخت تاج که کنار مهمانسرا بود مشغول به خوردن آبگوشتی شدند که از مطبخ خان سهم آنها شده بود.
در این اثنا رییس طاهر از مهمانسرا بیرون آمدند تا به دالان بروند چشمش به آن زن و دو فرزندش افتادند از نوکرها پرسید کیستند و چه میخواهند.
همان نوکری که غدا را داده بود گفت فقیرند و غذا میخواستند که برایشان بردم خان گفت احسنت.
وبه طرفشان رفت زن بیچاره با دو فرزند یتیمش تا دیدند که خان خودش به طرفشان میاید برخاستند خان سلام میکنند و آنها در جواب سلام خان ابراز تشکر و احترام میکنند.
خان از احوال و اوضاع آنها پرسیدند و آن زن شرح بیچارگی خود را گفتند رییس طاهر گفتند فردا من شخصا کاری میکنم که دیگر نیاز مند کسی نشوید فردا صبح به مهمانسرا بیایید.
روز بعد رییس طاهر در مهمانسرا از آن زن و فرزندانش استقبال کرد و به کاتبان خود دستور داد تا یک قطعه زمینی که پشت دالان ایشان بودند را به نام این زن سند کنند و آب و تمام ملزومات آن را عهده دار شدند.
آن زن و دو فرزندش ازین بخشش و فضیلت خان حیران شدند زبانشان از فرط خوشحالی گنگ شده بود نمیدانستند با چه زبانی ابراز تشکر کنند با این کار خان درآمد دایمی را برایشان تقدیم کرده بود و دیگر نیازمند کسی نمیشدند. ببینید چگونه رییس طاهر عمل کردند از روی پاکی روح انسانی و صلابت رای همانند بزرگانی همچون امام علی (ع) که زمینهای زیادی را به یتیمان بخشیدند و حرمت انسانی آنها را مصون کردند
بیاد بیتی از شعر شهریار تبرییزی افتادم:
برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را
این سر گذشت و این زن و دو فرزندش را بنده از نزدیک دیده ام وآن قطعه زمین هم باغی است الان ولی افسوس که پس از رفتن رییس حاجی طاهر باغ را
(امثال گوداری ها و عباسک شهمراد ملعون و مزدور كه با نان و نمک سردار رییس حاجی طاهر بزرگ شده ودر حال حاضر نوکر و مخبر دولت این رژیم کثیف آخوندی هست و دشمن جان خانواده و قوم این بزرگوار است )
این جمله از طرف دختر بلوچستان است↑
مصادره کردند و فقیران را بی پناه نمودند. اما هیچ وقت نتوانستند انسانیت روح بلند رییس طاهر را مصادره کنند خیلیها نمی دانند یا نمی خواهند کسی بداند که رییس طاهر با آن همه هیبت و صلابتی که داشت دارای روحی لطیف بود با زیر دستان شوخی میکرد بی تکلف سخن میگفت حتی درشت زبانیهای آنها را تحمل میکرد.
مرد بزرگی بود که روزگار تاب تحمل ایشان را نداشت و دنیا را به کام روباه صفتان سپرد. من وی را از نزدیک دیده بودم دقیقترین وصفی که برایشان دارم این است که مانند طوفانی بود که با غرش رعد و برق دلها را میبرد ولی پس از لحظاتی با باران زلال همه جا را سیراب میکرد از مهربانی و کمک اری دوستان نقش شخصیتها در تاریخ هر قوم و ملتی غیر قابل انکاراند. شخصیتهای تاریخی بنا به نیازهای تاریخی هر ملت در دامن همان ملت پرورده می شوند. آنها که به شکل اسطوره در تاریخ هر ملتی مانده گار می شوند.
براورنده نیازهای تاریخی هرملت از زوایای گوناگون مثلا هنری، سیاسی، علمی، اجتماعی، روانی و ... بوده اند. که مردم بلوچ در این باره نمونه های بسیاری در تاریخشان دارند که هدف ما بازگو کردن کارنامه بزرگ مردان بلوچ گیاوانی و قوم طاهرزئی می باشد. و کارنامه دلیرمردان در گذر زمان تاریخ یک ملت را می سازند و سردار شهید حاجی طاهر طاهرزئی این قهرمان ملت بلوچ و قبیله طاهرزئی در منطقه گیاوان با کارنامه ای بسیار افتخار آمیز و درخشان از این جهان فانی عبور کرد.
و نامی نیک و بزرگ در صفحات تاریخ بلوچستان و منطقه گیاوان برای خود بر جای گذاشت که نسلهای آینده قوم بلوچ و بخصوص قبیله طاهرزئی از این بزرگ مرد تاریخ بلوچستان به نیکی یاد خواهند کرد و برایش سلام خواهند فرستاد و شعر خواهند سرود.
و اما ما جوانان بلوچستان باید راه این بزرگ مردان را ادامه دهیم به آن اهدافی فکر کنیم که آن مردان بزرگ فکر می کردند. و ما جوانان این سرزمين باید همت کنیم و خود را از این فلاکت و بدبختی که دیگران بر ما تحمیل کرده اند برهانیم همانطور که بزرگانی امثال شهید طاهر مرگ با عزت را بر زندگی باذلت ترجیح دادند و نامی نیک بر صفحات تاریخ بلوچستان رقم زدند.
و به امید روزی که ما مردم بلوچ و بخصوص قبیله طاهرزئی با اتحاد و همدلی بتوانیم راه این بزرگ مردان را ادامه دهیم. به امید آن روز..
(با تشکر از وبلاگ طاهرزئی)
























